X
تبلیغات
شهید حاج غلامرضا صالحی

شهید حاج غلامرضا صالحی

باتمام وجود حس می کنم او (خدا) فقط میتواند یاریگر ما باشد. "شهیدصالحی"

 

 

شهادت نامه قائم مقام لشكر محمد رسول الله زودتر از قطعنامه امضاء شد

"صدیقه عربها" همسر شهيد غلامرضا صالحي قائم مقام لشكر 27 محمد رسول الله(ص) به مناسبت فرا رسيدن بيست و چهارمين سالگرد شهادت اين سردار نام آشناي سپاهيان محمد رسول الله(ص) با خبرنگار نويد شاهد به گفتگو نشسته است:


مثل بچه هاي عمليات زندگي مي كني..

زندگي را آسان مي گرفتيم. همه وسايل زندگيمان در صندوق عقب يك خودروي پيكان جاي مي گرفت. تا جايي كه مي توانستيم امور را ساده مي گذرانديم. به جاي رخت آويز ميخ به ديوار مي كوبيدم و وقتي مي خواستيم به شهر ديگري برويم، آن ميخ ها را هم درمي آوردم و با خود مي بردم؛ غلامرضا مي خنديد و مي گفت: مثل بچه هاي عمليات زندگي مي كني... .

اين دفعه كه برگشتي نمي گذارم بروي
همسرم همه سالهاي جنگ را در جبهه حضور داشت. مراسم سومش كه برگزار كرديم، قطعنامه 598 امضا شد. زماني هم كه ازدواج كرديم (فروردين سال 60) بعد از دو سه روز به جبهه رفت. تحمل آن شرايط سخت بود اما سعي مي كردم خودم را وفق دهم. اما گاهي تا حدي بي تاب مي شدم كه با خود مي گفتم اين دفعه كه برگشت نمي گذارم برود و مي گويم بايد بماني. اما وقتي مي آمد با جبران روزهاي نبودنش را مي كرد كه مي كرد همه چيز از يادم مي رفت و آرام مي شدم.

پايان سرگشتگي با شير گاو زن روستايي!
به دليل ماموريت هايش مجبور بوديم در شهرهاي مختلفي زندگي كنيم. اروميه، كرمانشاه، انديمشك و جنوب كشور شهرهايي بودند كه 8 سال زندگي مشتركمان را در آنها گذرانديم. هر جايي مشكلات خاص خود را داشت اما كنار مي آمديم. كرمانشاه آخرين جايي بود كه با غلامرضازندگي كردم. دائم بمباران مي شد و امنيتي نبود. مردم شهر را تخليه كرده بودند. يادم مي آيد براي دختر كوچكم مي خواستم شير خشك تهيه كنم اما مغازه ها و فروشگاهها تعطيل بود. مجبور شدم به روستاهاي اطراف بروم. بالاخره پيرزني روستايي با دوشيدن شير گاو خود به كمكم آمد.

اگر شهيد شدي مي گذارمت پشت در خانه پدرت و فرار مي كنم
شهر را كه بمباران كردند، غلامرضا نگران شده بود. وقتي برگشت گفت: دائم مي ترسيدم برايت اتفاقي افتاده باشد. با خودم مي گفتم جواب پدرش را چه بدهم؟ بعد به اين نتيجه مي رسيدم اگر شهيد شده بودي تو را به نجف آباد ببرم و بگذارم پشت در خانه پدرت و فرار كنم... 

تلفن سفارشي از عراق!
گاهي تا يك ماه خبري از او نداشتم. مي رفت عراق شناسايي. يكبار شهيد طباطبايي به كرمانشاه آمده بود. از روي دلخوري گفتم اين غلامرضا يك تلفن هم نمي زند. شهيد به شوخي گفت: بگذار خط تلفن ايران به عراق وصل شود، مي گويم با شما تماس بگيرد.

به نظارت شهيد اعتقاد دارم
تحمل آن شرايط سخت بود. از نجف آباد به كرمانشاه رفته بودم و تنها زندگي مي كردم؛ آن هم با سه بچه پرانرژي و با شيطنت هاي كودكانه. نبودن غلامرضا آزارم مي داد اما باور داشتم شهيد دستم را مي گيرد و كمكم مي كند.براي همين صبر را پيشه راه مي كردم و به نظارت شهيد بر زندگيمان اعتقاد راسخي دارم. 

پدر را بايد تهديد كرد!
گواه نظارت شهيد بر زندگيمان اتفاقي است كه در نه سالگي دخترم مرضيه افتاد. من هر سال نوروز بچه ها را به مسافرت مي بردم. آن سال بنا به دلايلي نتوانستم اين كار را انجام دهم. يك روز رفته بوديم سر مزار همسرم. مرضيه به قبر پدرش پشت كرد و نشست. گفتم اين چه كاريست دخترم؟! گفت:" آخه امسال نرفتيم مسافرت از دست پدر دلخورم." هنوز چند روز نگذشته بود كه مقدمات مسافرت فراهم شد و به سفر رفتيم. مرضيه خنديد و گفت: پدر را بايد تهديد كرد...

مديون اين دو كلام رهبري هستم
روزي كه خبر شهادتش را شنيدم احساساتم به شدت جريحه دار شد و به لحاظ روحي دچار مشكل شدم تا اينكه همراه با فرزندانم خدمت مقام معظم رهبري كه آن زمان رييس جمهور بودند، شرفياب شديم. ايشان خطاب به من فرمودند: "حاج خانم خداوند به شما صبر و اجر بدهد." اگرچه دوست داشتم ايشان بيشتر با من حرف مي زدند اما همين دو كلمه آرامبخش روح من شد. هميشه مي گويم مديون اين دو كلام رهبري هستم...

شهيد غلامرضا صالحي به سال 1337در نجف آباد متولد شد. وي به تاريخ 24 تير ماه سال 1367 (سه روز پيش از پذيرش قطعنامه 598) در تنگه ابو قريب بر اثر اصابت تركش گلوله توپ بال در بال ملائك گشود.
سردار شهيد غلامرضا صالحي در زمان شهادت ، قائم مقام لشكر 27 محمد رسول الله(صلوات الله عليه) به شمار مي رفت.

انتهاي پيام/ "سميه عباسي"

مرجع : نويد شاهد


یکشنبه 25 تیر1391 |
 

نامه ای به فرزندم (هاجر)

هاجر، فرزندم! سلام، همان طور که یادآور شدم، در روز تولد تو توفیق حضور در جبهه حق علیه باطل را داشتم، لذا موفق به دیدار تو نشدم. به این زودی هم امکان دیدار تو را ندارم، شاید اصلا موفق به دیدار تو نشوم و خداوند بخواهد به پیشگاهش بروم. با مادرت و عده‌ای از دوستان مشورت کردم و نام تو را هاجر گذاشتیم. ان‌شاءالله که وظیفه خود را در انتخاب نامت خوب انجام داده باشیم. اما انتظاری که از تو و خواهرانت دارم این است که در آینده جز توجه به رضای خداوند، احکام اسلام، مبارزه در راه قرآن و اهل بیت(ع) نیت دیگری نداشته باشید که این صلاح دنیا و آخرت شماست، و عاقبت به خیری پدر و مادرتان و افتخار و آبرو برای مردم و دوستان و آشنایان، فرزند عزیزم، ان‌‌شاءالله همیشه موفق و مؤید باشی.


برچسب‌ها: نامه, پدر, فرزند, هاجر
یکشنبه 4 تیر1391 |
 

نامه ای به فرزندم (مرضیه)

يَآ أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِى إِلَى‏ رَبِّكَ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً، فَادْخُلِى فِى عِبَادِى، وَادْخُلِى جَنتی (سوره فجر/۲۷-۳۰)

دختر زیبا و کوچک و معصومم سلام.

دخترم از خداوند بزرگ خواسته بودم، تا تو را که بناست به فرزندی به ما عطا فرمایند، نعمتی باشی که دارای همه صفات نیک و پسندیده بوده، و از حسن خلق و جمال و زیبایی برخوردار باشی، و فرزندی باشی برای اسلام و قرآن، و برای جامعه و هم چنین خویشان و آشنایان و همشهریان، و بالاخص پدر و مادرت، مفید و موثر باشی؛ و آرزومندم بودم تا تو عاقبت به خیر بوده، و باعث گردی تا در روز قیامت پدر و مادرت در حضور پیامبر بزرگ اسلام و همه مومنین، به وجود تو افتخار کنند.

دخترم اولین وظیفه ای که به عنوان پدر بر دوش خود احساس می کردم، و می باید ادا می نمودم، انتخاب نام نیکو برای تو بود؛ به مادربزرگت اطلاع دادم تا تو را به نام مرضیه بخوانند، که خوشبختانه این نام مورد قبول و علاقه مادرت نیز قرار گرفت. به امید اینکه این نام، رضایت خداوند از اعمالت را ، و خشنودی تو از نعمت های خداوند را به ارمغان آورد. و انشا الله که این نام مقدس برای تو و پدر ناتوان، و مادر عزیزت برکتی باشد. تا همگی هر چه بیشتر به پیشگاه خداوند شاکر، و در اجرای احکام و دستوراتش وظیفه شناس، و در جهت پیشبرد اهداف قرآن و پیامبرش کوشا باشیم.

دخترم پدرت از این خطه ی مظلوم، کردستان عزیز،  تولد مسعود و با برکت تو را برای خود و مادرت، و بخصوص برای اسلام و قرآن و جامعه انقلابی، مبارک و باسعادت می دانم. و امیدوارم که خداوند تو را یاری کند، تا بتوانی در آینده، برای جامعه، و دین و قرآن مفید و موثر، و در پیشگاه خداوند قادر توانا، انسانی کامل و با تقوا و به گونه ای باشی و عمل کنی که مورد رضایت و خشنودی او گردی. انشا الله

متن کامل نامه در ادامه مطلب............


برچسب‌ها: نامه, پدر, فرزند, کردستان, مرضیه

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر1391 |
 

مرخصی به نجف آباد

قسمتی از دفتر چه خاطرات سال 63 : اول شعبان مصادف با 13 اردیبهشت 63

به نجف آباد رسیدم ، در منزل برای اولین بار فرزند دوم خود را که 20 روز قبل خداوند به ما عطا کرده بود دیدم.

از اینکه خداوند این فرزند را صحیح ، سالم ، به ما امانت داده شکر گفتم. 

قبلا نام او را مرضیه گذاشته بودم.

" ارجعی الی ربک راضیه مرضیه"(1)

از اداره ثبت احوال برای او شناسنامه گرفتم.


(1) : سوره فجر- 27-30


برچسب‌ها: نجف آباد, فرزند, مرضیه
جمعه 2 تیر1391 |
 

پدر

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

نگو که از تو سراغی...

نگو نمی گیرم!

نبض دلتنگی ام این روزها بیشتر و  محکم تر می کوبد.

می خواهم صدایت کنم،نه فقط یک بار
آنقدر زیاد که مجبور شوی صدایم را بی جواب نگذاری.....
نمي گويم در كنارم هستي ولي دورتر هم نيستي! مي خواهم سهم لبخندت را ميان همه فرزندان سرزمينم قسمت  كنم.
پدر! گلي برايت هديه آورده ام!
آفتاب مي داند ، 
كه چقدر مغازه هاي شهر را گشته ام 
تا امروز،
هديه اي براي تو بياورم،

....نه!

نمي خواهم باز هم گل بياورم.

اين همه سال اما باور كن كه در تمام ذهنم،

جز شاخه اي گل ، ‌شايسته ي تو كه "بهتريني" ‌سراغ نيافتم ...



برچسب‌ها: پدر, گل
یکشنبه 28 خرداد1391 |
 

راز و نیاز با معبود

بارخدایا؛ نیت ما را به نیکوترین نیت ها و کردارمان را به بهترین کردارها برسان.

پروردگارا؛ قدم های ما را استوار و قلب هایمان را قوی گردان.

خداوندا؛ اگر ما را در مقابل دشمنانت پیروز کردی، مردم آزاری را از نهادمان دورساز و چنانچه آنها را بر ما چیره کردی، از شهادت برخوردارمان ساز.

مناجات شهید صالحی


سه شنبه 24 فروردین1389 |
 

چه سعادتمند بودند این شهیدان که دین خود را به اسلام و ملت شریف ایران ادا نمودند و به جایگاه مجاهدین و شهدای اسلام شتافتند.
امام خمینی(ره)
-------------------
امروز فضیلت زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست.
حضرت آقا
-----------------
شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.
مقام عظمای ولایت

farzandekhorshid@gmail.com

 

موضوعات

زندگینامه

دل نوشته

عکس

دست نوشته ها

دفترچه خاطرات سال 60

دفترچه خاطرات سال 61

دفترچه خاطرات سال 62

دفترچه خاطرات سال 63

دفترچه خاطرات سال 64

دفترچه خاطرات سال 65

دفترچه خاطرات سال 66

دفترچه خاطرات سال 67

 

برچسب‌ها

فرزند

پدر

نامه

مرضیه

کردستان

هاجر

نجف آباد

گل

 

پيوندهاي روزانه

دفتر مقام معظم رهبری

 

مطالب اخير

شهادت نامه قائم مقام لشكر محمد رسول الله زودتر از قطعنامه امضاء شد

نامه ای به فرزندم (هاجر)

نامه ای به فرزندم (مرضیه)

مرخصی به نجف آباد

پدر

راز و نیاز با معبود

 

آرشيو مطالب

تیر 1391

خرداد 1391

فروردین 1389

 

نويسندگان

فرزندان خورشید

علیرضا صالحی

 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Design By Blog Skin

 

اسلایدر

دانلود فیلم